تبليغاتX
راز قلم























راز قلم

 

 

 

این روزها عجیب به گذشته فلش بک میخورم

به همان جا

به همان نقطه ی عطف اول درام زندگی ام

 انگار با همان نقطه ی اول گره ی کوری خورده ام که هیچ دستی توان باز کردنش را ندارد

سکوت گند زد به این همه سال

سال هایی که نتوانستم برگردم به خودم

خود واقعی ام

شاید آن واقعیت برای من بحران بود

نمیدانم

فقط همه چیز از همان باید و نباید ها اغاز میشود

گاهی ارزویم این هست که هیچ باید و نبایدی نباشد

و هیچ قدمی تو را مجاب نکند

این روزها غلت میخورم بین واژگان خشکیده ی خاطراتم ...

واژگانی که در زمان خود ادا نشدند

و حال پوسیده اند

خشک شدند

و از ریشه ، بی ریشه شدند

 

گاهی میان مرداب روزگار ، نیلوفر را نفس میکشم تا بلکه ریشه ای از امید در وجودم بارور شود ...

 

نیلوفر.ل

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 13:19 توسط نیلوفر.ل| |

شاید معشوقه ام شود

شاید بتواند تسکینم دهد دوباره

از نو

شاید آرامم کند

شاید رامم کند

میداند این روح سرکش شده است

میداند هر لحظه طغیانش را شماره معکوس میرود

ولی

شاید از نو بتواند بسازد مرا

شاید نوازش کند روحم را

شاید جای آغوشی گرم... مرا تا به لذت بکشاند

نمیدانم

فقط میدانم میتواند برای دوباره نیلوفر را از مردابش رها سازد

آری

فقط این قلم است که میتواند مرا از پسوی بی خوابی هایم بکشاند و بیاورد به لذت نوشتن

لذتی که هیچ جایگزینی ندارد

قلمی که با هم میتوانیم بسازیم

نفس بکشیم

بخواهیم که بشود




نیلوفر.ل

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 21:18 توسط نیلوفر.ل| |

مست عطر خوش چشم هایت میشوم ....

همانگاه که نگاهت همانند لذت هماغوشیست...

من تورا با نگاهم نفس میکشم...

مجنون من لیلی ات را سیراب نگاهت کن.....


نیلوفر.ل


پ.ن:ببخشید که یه چندوقتی نبودم ... با اشتیاق تمام هستم


نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 21:44 توسط نیلوفر.ل| |

احساس میکنم بیشترین و نه تنهاترین،روزی که به من انرژی وصف نشدنی میده ؛ روز تولدمه

هرسال، این روز ، حال عجیبی دارم

مثل رفتن سر قرار مهمی میمونه

یا

بستن یک پیمان ، یک عهد بین من و خدا

یا

شایدم یک راز عمیق

نمیدونم هرچی هست شبیه مورد های بالا میمونه

فکر میکنم برای هر انسانی که روی این کره خاکی زندگی میکنه، روز تولدش، بهترین روز میتونه براش باشه

روزی که با قبول سرنوشت پا به این دنیا میگذاریم و این برای من خیلی جالبه

به هرحال این نیلوفر کوچولو ، که عکسشو ضمیمه کردم حالا دیگه با این نیلوفر بیست و سه ساله متفاوته

هرسال این روز خیلی با خودم خلوت میکنم، شاید بیشترین وقتی که در سال برای خودم میزارم همین روز باشه

شاید یه جورایی روز تسویه حساب خودم با خودم باشه

گاهی وقتا انسان نیاز داره به تنهایی عمیقی برای فکر کردن به کارایی که انجام داده و موفقیت هایی که در پیش داره

شاید به امید اینده ایی بهتر روزارو سپری میکنم

و همیشه از خداوند بخاطر نعمت هاش سپاسگذارم

نشانه ها و المان هایی که من ازش بی خبر بودم ولی اون توی زندگیم قرار داد تا راهمو گم نکنم

 در اخر ممنونم از همه دوستانی که تولدمو بهم تبریک گفتن و بودنشون مثل تابش خورشید محبت بر زندگی نیلوفره


نیلوفر.ل

نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 12:7 توسط نیلوفر.ل| |

دلم پر از گلایه س

پر از شکایتم

خالی از مهرم

معترضم

میخوام بنشینم جای قاضی و حکم دهم

میخوام تمام عاشقان را محکوم کنم به ذلت... به خواری ... به سکوت ... به تنهایی

میخواهم بنشینم و کمی با خدا دعوا کنم

میخواهم سرش داد بزنم

میخواهم الکی بهانه جویی کنم

میخواهم بی دلیل اشک بریزم

میخواهم خودم و شکایت هایم را تخلیه کنم

میخواهم او نیز سرم داد بکشد

او هم هرچه میخواهد بگویید

بعد بنده اش ، نیلوفرش را در اغوشش بگیرد و ارام سرش را نوازش دهد

نیلوفرش هم ارام بگیرد

نفس عمیقی بکشد

و

باز به زندگی مردابی اش ادامه دهد .....





نیلوفر.ل


پ.ن: کمی خسته....کمی معترض ... ولی دوستدار همتونم

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت 12:41 توسط نیلوفر.ل| |

گاهی دلم میخواهد برگردم

چشم هایم را ارام ببندم و برگردم

برگردم به دوران خوش کودکی ام

به روزهای قشنگ کودکی

به خاطرات بی دغدغه ای که یاد آوریش برام شیرینی خاصی داره


نیلوفر.ل

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 18:29 توسط نیلوفر.ل| |

حال دیگر نیاز شدم

چشم هایم تشنه اند

تشنه ی نگاهت

دست هایم در هوا تاب میخورند

دست هایم گرمای بند بند انگشتانت را میخواهند

لب هایم میخواهند تداعی کنند دوست داشتنت را

لب هایم گویا مهر سکوت را شکستند

رازمان

راز نگاهمان

راز آن چشم های بی مهرمان

فاش شد

حال نیاز شدم

نیلوفر مردابم رویید ....

میخواهم شناور شوم

میخواهم بر روی مردابم شناور شوم

شاخه ام را پیدا کردم

دورش پیچ میخورم

برگ های نیلوفرینم تا اخرین روز پناه خستگی های ناتمام تو هستند




نیلوفر.ل


نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 21:56 توسط نیلوفر.ل| |

نگاه ها ضربدر دو میشود

حس ها به توان دو میشوند

و

تو می ایی به سمت حس ناب عشق

همانند کودکی پاک ، احساست را در صندوقچه ی قلبت بزرگ میکنی

ابتدا با تو راه می اید ، زیبا میپیچد در افکارت

تو را عاشق تر ، مجنون تر ؛ لیلی تر ؛ شیداتر میکند 

عاشق عاشقی میشوی

عاشق باحتن جانت در برابر دلدارت میشوی

زندگی میشود او

نفس میشود او

حکم ت میشود او

غرق میشوی در احساس کوچکت که حال بزرگ شده است 

تــــــــــــــــــــــ ا ؟

میگویند تـــــا یی ندارد

اما حقیقت آن است در یه ثانیه اتفاق می افتد

آن تـــــــــ ا میشود فاجعه ...

میشود نفرت

میشود کینه

صندوقچه ات میشکند

درد ت می اید

کم کم خودت را گول میزنی

می زنی به بیخیالی

ولی احساس بزرگ شده ات هنوز از سوز جراحت ناله میکند

با هیج التیام نمی یابد

با هیج نشدارویی سبک نمیشود

سنگینی میکند ....

شاید سکوتی چند ساله نشداروی آن باشد

و مردابم این نشدارو را سال هاست سر کشیده ....



نیلوفر.ل



پ.ن: همین که مرا میخوانید و خوشحالم میکنید به من انرژی عجیبی میدهد ... ممنونم



نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 12:21 توسط نیلوفر.ل| |

نگاهت ارام میشود

نگاهت خالی از غضب میشود

نگاهت صبر را میداند

نگاهت تحمل را میفهمد

و من

من غرق میشوم در مهربانی چشم هایت

کاش میتوانستم در چشم هایت زل بزنم و بگویم

بگویم رازی را که ماه هاست پشت چشم های بی عاطفه ام پنهان کردم

بهت بگویم با یک اشاره ات نگاهم ابری ست

بگویم ....

ولی جاودانه میشود این راز

عتیقه میشود این راز چشم هایمان

و چه گرانبهاست مهر پشت این چشم ها

من دوست دارم ارامش بعد از تبسم نگاهت را

من میپرستم هر انچه خدایی باشد

و تو ان اطلس خدایی هستی 

که من جاودانه اش خواهم کرد





نیلوفر.ل



پ.ن: احوال شــــــــــــــــــــما؟ دلم که میگه خیلی براتون تنگ شده

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 21:52 توسط نیلوفر.ل| |

چند وقتیست با چشمانم داد میزنم آزادمــــــــــــــــــــــــــــــــ

آزاد آزادمـــــــــــــ از هر آنچه دوست میداشتم و در عذاب بودم

ولی تازگیست روزگار فهماند این آزادی ، آزادی تام نیست

و من گرفتار چشم هایی شدم که هر لحظه در کمین نگاهی ، حرفی ؛ حرکتی هستند

گرفتار گوش هایی شدم که فقط برای تیزشدن آفریده شدند

و این خود گرفتاریست ... این خود زندان عاطفیست

علتش تمام و کمال خودت هستی... تویی که حصاری دور من پیچیدی ...

نگاهت داد میزند و به همه عالم میفهماند ... حصاری که با نگاهت برایم کشیدی تنــــــــــــگ امد

خسته شدم ... آزاد شدم

ولی هنوز اسیر حصار نگاهتم

.

.

.




پ.ن: از تمام داشته هایت که به آن می بالى خدا را جدا کن بعد ببین چه دارى ؟

نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 11:42 توسط نیلوفر.ل| |

این را مینویسم فقط برای اینکه بدانم و بدانی که شاید دیگر به دنیایت بر نگردم

دنیای قشنگی که میتوانستی زیبا ترش کنی

دنیایی که میشد بهترین ساز را برای دل بزنی

نمیدانم به راستی میتوانم جلوی نگاه های قشنگمان را بگیرم یا نه

ولی تمام سعیم را خواهم کرد

.

.

.


نیلوفر.ل


پ.ن: روزای اخر سال رو با انرژی تموم بگذرونید...پیشاپیش عیدتون مبارک دوستان عزیزم


نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 10:19 توسط نیلوفر.ل| |

ماه هاست

من و تویی و این نگاه ها

ماه هاست

من و تویی و این دلتنگی ها

ماه هاست

من و تویی و این عطش احساس

ماه هاست

من و تویی و بارون چشم هایمان

ماه هاست

من و تویی و این پلان زیبای زندگی که کات نمیخورد

ماه هاست

من و تویی و این مبارزه ی سخت

ماه هاست

من و تویی و این تحمل رنج

ماه هاست

من و تویی و این هجر عشقمان


حال

بارهاست چشم هایم فریاد میزند نگذار چشم حسود و پلیدی پایان پلان عشقیمان باشد


نیلوفر.ل

نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 10:12 توسط نیلوفر.ل| |

Design By : Night Melody